خیابانهای شهر را دوباره کشف میکنم و از لذت این کشف دوباره سرشار میشوم. خیابان معنایی دیگر مییابد، خیابان دیگر تنها مسیری بیروح که باید طی کنی تا به مقصدی برسی نیست. خیابان جایی است که میتوان آدمها را دید، میتوان با آنها بیمقدمه حرف زد و از حرفهایشان شنید.
و این را از برنامهی جمعآوری گروهی و منظم امضا دارم. بیهیچ مقصدی برای رسیدن به هر کوچه و خیابانی که «عشقمان» بکشد میپیچیم. این یکی خیابان را شاید اشتباه آمده باشیم، در دست تعمیر است و کسی از آن عبور نمیکند، میخندیم، نمیدانیم چقدر باید برویم تا از این در دست تعمیر خلاص شویم. سبزیفروشیای از دور میبینیم، وقتی به آن میرسیم چند زن با دستانی پر از میوه و سبزی داخل مغازهاند با دودلی داخل میرویم.
تصور اینکه از زنها بخواهیم میوه، سبزیهای در دستشان را روی زمین بگذارند و وسط مغازه بیانیهی کمپین را بخوانند کمی خندهدار است اما تردید نمیکنیم، من به سوی صاحب مغازه میروم و دوستم با زنی دیگر به گفت و گو میایستد، زن وسایلش را روی
پیشخوان سبزیفروشی میگذارد و گوش میدهد، پیرزنی با لبخندی معنادار از کنارمان رد میشود انگار میخواهد بگوید «شما جوانها هم دلتان خوش استها» چیزی هم زیر لب زمزمه میکند چیزی شبیه اینکه توی این مملکت امور خرابتر از این حرفها است. به سختی راه میرود معلوم است پا درد دارد، تلو تلو میخورد و چاقی مفرطی که از نفسش انداخته او را به هن و هن انداخته، مانتوی قهوهای خوش مدل زیبایی پوشیده است و با دستانی پر از میوه و سبزی و لبخند بر لب از مغازه خارج میشود و میرود.
بیست دقیقهای حرف میزنیم به سوالهایشان جواب میدهیم، برای زنی که سواد ندارد بیانیه را میخوانیم، و فروشنده را که فکر میکند ضرورتی ندارد مردها بیانیه را امضا کنند، قانع میکنیم. خوشحالیم، در این خیابان در دست تعمیر هم توانستیم چند امضا بگیریم! میخواهیم برگردیم که نا باورانه میبینیم پیرزن بسیار چاق با پاهایی که درد میکرد، هن هن کنان برگشته است. احساس پیروزی میکنیم، او با آنهمه سختی برگشته بود تا امضا کند…
جشن باستانی «سَـدَه» بزرگترین جشن آتش بر ایرانیان خجسته باد
By: کابوس کبوتر on ژانویه 29, 2009
at 7:03 ق.ظ
زهره جان امضا گرفتن از افرادي كه سواد ندارند خيلي سخت هست
من كه چند دفعه از افراد بي سواد امضا گرفته بودم يكروز در پارك به طور اتفاقي رفتم پيش كسي امضا بگيرم كه سواد نداست بعد از توضيحات من زنه ميخواست امضا بزنه بعد يهو ترسيد و به زبان محلي گفت:”وچه من شه خدا بزه هستمه نكنه بخواهي مه چهار متر زمين بالا بكشي”
“فرزندم من خودم از طرف خدا طرد شده هستم و هيچي ندارم نكنه ميخواي 4 متر زميني كه دارم و رو بالا بكشي”
من اون لحظه از شدت خنده نمي دونستم بايد چيكار بكنم خلاصه راضي به امضا زدن نشد چون فكر مي كرد من كلاهبردار هستم.گرچه با تمام صحبت هام موافق بود.
ولي شما موفق شدي تونستي امضا بگيري.
By: نويد محبي on ژانویه 30, 2009
at 10:03 ق.ظ
موید باشید
By: محمد حسن یوسف پورسیفی on فوریه 7, 2009
at 9:42 ق.ظ